تبليغاتX
بی تا - رومن پولانسکی!!

بی تا


...ترانه تقریبن هیچ وقت با من حرف نمیزنه.یعنی تا قبل از اینکه شوهر کنه و بره سر خونه زندگیش,که به ندرت سلام و علیکی با من رد و بدل میکرد.صبا کله ای برای سلام تکون میداد و شبا لبی تکون میداد که یعنی شب به خیر.بعد از رفتنش به خونه بخت هم زیاد فرقی نکرد...با منی که همیشه مشتاقِ شنیدن حرفاش بودم؛با اینکه جوون و خام بود,با اینکه کله اش داغ بود و مثل تموم جوونای همسن و سالش(درست مثل جوونیای خودم)به همه چیز معترض بود و به هیچ چیز نه اعتماد داشت و نه اعتقاد.روش می شد جلوی چشمِ من و طلعت,خدا رو هم تخ میکرد و مینداخت یه گوشه,که نکرد البته این کار و هیچوقت.اما توی کله اش رو همیشه حدس میزدم که پر است از نفرت و بی اعتباری به همه مقدساتِ منو مادرش.اینو از رفتارش حدس میزدم و الّا اون که هیچوقت با من حرف نمی زد...طلعت هم هیچ وقت حرفهای ترانه رو به من نمیگفت.مادر و دختر خوب با هم جفت و جور بودند و من هم همیشه یه جورایی به خاطر همین چیک تو چیک بودنشون,نتونستم خودم باشم و فاصله ام روز به روز از ترانه بیشتر می شد.البته نمی خوام خودمو گول بزنمو مقصر رو در و دیوار و زمین و زمون بدونم.می دونم که گیر اصلی من بودم.حتی ترانه هم توی این سکوتِ چارده پونزده ساله اش با من,هیچ تقصیری نداشت.حالا که رفته ور ِ دلِ شوهرش و ما از همیشه تنهاتر شدیم,انگار می فهمم که سکوتش که یه بایکوتِ عظیم بود به زعم من,چه نعره بلندی بوده در جوابِ اشتباه من...میگم اشتباه,چون واقعن نمی دونم اسم اون کاری که من در حقش کردم چی بوده و چه تنبیهی می تونستم برای خودم در نظر بگیرم,جز اون تنبیهِ بزرگِ چندین ساله اش که ادامه هم داره...سکوتِ سیاهِ ترانه رو میگم...هربار که خواستم به قضاوتِ رفتارم بشینم و به قولی کلامو قاضی کنم که واقعن چه غلطی بوده که کردم و نفهمیدم؛اصلن من بودم که اون کارو کردم یا نه؛چشامو وا می کنم و می بینم توی بزرگترین تنبیه زندگیم نشستم :سکوت ترانه...                                      همیشه,هرجا,توی هر جمعی قرار می گرفتیم که اغلب هم ترانه بالاجبار ما رو همراهی می کرد,اگر پدر و دختری صمیمانه,بغل ِهم بودند,یا اصلن چرا راهِ دور؛همینکه تلویزیون فیلمی,سریالی,برنامه ای نشون میداد که دختر و پدری با مهربونی قربون صدقه همدیگه میرفتن و به قولی دل و قلوه میگرفتن,اخماش می رفت تو همو خودشو جمع می کرد و پا میشد و راهشو می کشید و می رفت یه جا که منو نبینه....همه رفتاراشو زیر نظر داشتم...پونزده سال همه کاراشو نیگا میکردم و ضربه های شلاقی که هیچکس نمی دید و اونو پائین می اورد روی صورتم رو نوش جون می کردم...                                                                                            تمومِ این سالها آرزوم این بود که به جای دوختن ِلباشو حرف نزدن با من,بیاد و مث یه مرد,محکم بخوابونه زیر گوشمو بگه:پدر ازت متنفرم...یا اصلن یه کارد بر میداشت و میکرد وسط سینمو...تموم...اینو برای خودم نمی خواستم که داشتم از سکوت و نادیده گرفته شدن,دیوونه می شدم...اینو برای خودش می خواستم که می دونم بیشتر از من زجر می کشید و نفرت رو توی دل کوچیکش تلنبار می کرد...

این سه چار سال آخر ِزندگی اش پیش ِما هم که کنار ِحرف نزدنش با من,قوز ِبالا قوز بود.عاشق شدنش و خودکشی کردنش و فیلسوف و مرتاض شدنش و , وقت و بی وقت بیرون رفتناشو نشست و برخاستش با کسایی که من اصلن نمی شناختمشونو فقط گاه و بی گاه اتفاقی توی خیابونی,سوار ماشینی,دیده بودمش یا حرفای تلفنی اش که معلوم بود با یه دختر همسن و سال خودش نبود مطمئنن,رو میشنیدم.اینجور وقتا دلم می خواست کلمو بکوبونم توی دیوار و بگم:لامصب,با من حرف بزن,ناسلامتی من پدرتم,ناسلامتی من به وجودت اوردم,ناسلامتی منم که مث سگ صب تا شب جون می کنم که تو خوب و راحت زندگی کنی؛اما فقط انگشتام مشت می شد و دندونام روی هم فشار می اوردن و غرغر ِ زیرلبی به طلعت می کردم واسه تربیت بچه اش...آخه کلن دیگه نمی دونستم چه جوری باید باهاش رفتار کنم که بیشتر از این اذیت نشه...توی رفتارام باهاش مستاصل شده بودم...مثلن اون شبی که کلی قرص خورده بود و نمی دونم واسه کدوم قرمساقی داشت تن و بدن ِقشنگشو دستی دستی با انگشتای خودش زیر خاک می برد؛کنار طلعت گوشه تختش توی بیمارستان نشسته بودم.می خواستم بغلش کنم,می خواستم پیشونیشو ببوسم,می خواستم اشکاشو که از گوشه چشمش آروم می افتاد پائین و پاک کنم که یهو چشاشو واکرد و وقتی منو کنار دستش دید,با یه اخم غلیظ,دوباره چشماشو بست.منم زدم بیرون به هوای دود کردن ِسیگار,طلعت هم هیچوقت اشکای اون شب منو توی فضای سبز ِبیرون ِاورژانس بیمارستان ندید...

حالا که هف هش ماهی از جمع کردن ِبار و بندیل و جهیزیه اش و نقل مکانش به رختخواب ِاون پسره یالقوز میگذره؛شبی نیس که فک نکنم که چه جوری...چه طوری...آخه مگه میشه...دختر قشنگ من کنار اون پسره الکی دراز....تف...

شاید من یه بیمارم,شاید یه مرض روانی ِکوفتی ائی دارم و نمی دونم...

یادم می آد...هرشب یادم می آد و مرورش می کنم....یادم می آد....تعطیل بود...جمعه ای یا تعطیل رسمی ائی چیزی بود....صبح بود....طلعت صبح زود رفته بود بیرون....یادم نمی آد کجا...امامزاده ای,خریدی, یا خونه مادرش...نمی دونم...بالاخره خانه نبود...اونم نه و ده ِ صبح یه روز تعطیل توی رختخوابمون نبود...شب قبل هم ترانه خوابی دیده بود و ترسیده بود و آمده بود کنار ما...روی تخت ما....یادم می آد...چشمای درشت و معصومش...یادم می آد نفس کشیدنشو...یادم می آد طاقباز خوابیده بود و دهنش نیمه باز بود...یادم می آد.. یادم می آد و عرق می کنم...یادم می آد و تیره پشتم می لرزه و خیس و سرد می شه...یادم می آد...هرشب...هر روز...سینه های کال و سفتش...سینه های کال دختر من که شنیده بودم توی اون سن و سال و توی دوران ِبلوغ ِدخترای سیزده چارده ساله درد ِشدیدی دارن موقع رشدشون....یادم می آد... حتمن ترانه هم یادش می آد...حتمن اونم هر روز و هرشب مرورش می کنه...حتمن حالا هم که دیگه روی تخت دو نفره اش کنار اون جعلق ریقونه خوابیده,باز هم یادش می آد...یادش می آد و نگاه ِپدرش رو توی اون روز ِتعطیل فراموش نمی کنه که باز هم به سکوتش ادامه میده...

                                                                           

                                                                                                      2009 . july . 05

                                                                                                             بــــی  تا 

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15  توسط بی تا  |