
هوای در به در اینجا شده عینهو پائیز خائن تهران...کرختی همان کرختی...سوز همان سوز....نم بارون همونجوری...حتی گاهی که تنها لباس گرمم رو که می پوشم و می رم بیرون انگار کنار پیاده روی پر از کتابفروشی انقلاب قدم می زنم و دنبال کتابی,بهانه ای,قرار ملاقاتی یا حتی به سمت آش رشته خوردنی نرم نرمک در حرکتم.عاشق این هوام...این سوزی که صورتم می شکافدش...این مچاله شدن ملس در لباس گرم...این افسرده گی مرموز...این میل به هرجایی شدن...این احساس تنهایی و رهاشده گی...این هوا عجیب مازوخیسم درونی منو حاد و حادتر می کنه و من لذت دردناکی می برم...انگار از اعماق وجود منتظر خیانتی,ضربه مهلکی یا خبر ویران کننده ای هستم و از اعماق وجود و ناخودآگاهم از این جریانات سرخوش و راضی ام...انگار دلم خنک می شود... هر چه بدبخت تر باشم,بهتر...همه اش زیر سر این هواست...این نم...این سوز....
دو,سه روز دیگه باید ویزام رو تمدید کنم...به چشم بر هم زدنی شد شش ماه ...
