حس می‌کنم به خودِ قبلیم برنمی‌گردم بعد عرفان:(((((((

یارو یجور تو مدت کوتاه تیشه زد بر ریشم کهههه

چیز مهمی نبود اشنایی و دیت... ولی انگار یه حسی ازم گرفته شد.انگار جای ادم نزاشت منو حداقل یه توضیحم نداد که چرا محو شد و نمیخواد منو نمی‌دونم. نمی‌دونم چرا انقدر سنگینممم این قضیه برا تیره و مدتش خیلی کوتاه بود به هر حال باید باکلاس تر رفتار میکرد اگه نمیخوای در ارتباط باشیم باید توضیح میداد و خدافظی میکرد مجبور نبود ولی خب

می‌خوام قوی باشم، از حق خودم دفاع کنم نمی‌خوام اینجوری باشه که هر کی هرچی گفت ساکت شم امروز یه فیلسوف ترکیه ای دیدم و به خودم اومدم داشت میگفت چه ضررهای داره ساکت موندنو باید کم کم به خثدمون بیایم

و نمی‌خوام انقدر وابسته باشم می‌خوام مستقل باشم کمک خرج خانوادم باشم شهریه دانشگاه و هزینه رشتم خودم رفت امد پس انداز برا عکل بینی همش پول میخواد خدایا کمکککککک می‌خوام خودمو از نو بسازم و برم سرکار ایشالا تجربیات قبلم تکرار نشه و خیلی خوب باشه

حس می‌کنم یه بخشی از من مرده یه بخشی که ساده بود، که با یه توجه کوچیک خوشحال می‌شد. الان دیگه اون آدم نیستم. دیگه اون ذوق رو ندارم. انگار یه چیزی توی درونم خاموش شده هیچی نمیخوام دیت نمیخوام پسر دوست نمیخوام پسر دوست دختر هیچی نمیخوام برید گمشید.

نمی‌دونم آینده چی میشه نمی‌دونم قراره چی پیش بیاد. فقط می‌دونم که نمی‌خوام همین‌جوری بمونم نمی‌خوام همون آدم ضعیف قبلی باشم دلم می‌خواد تغییر کنم. رشد کنم. بهتر شم

ثبات و اعتماد از اول سختی دارم. هراس اجتماعی هم ضعیف قبول دارم. قبلاً هم اضطراب اجتماعی داشتم. ترس از تنهایی هم دارم. اینا رو باید مدیریت کنم.