خدایا جون مادرت جنگ نشه توروخدا ولمون کن
کصاخیل
حدس میزنم یه ورزشیه کسی که اینو نوشته برا پست اخرم خصوصیم گذاشته نمیشه رپلی کرد وبشم نزاشته
کامنتش:
پناه برخدا
عجب نقشه ای کشید شیطان بچه هارو کشید طرف خودش.
به خدا پناه ببر دخترجون. به خالق جهان پناه ببر. شیطون رولعنت کن.
تبریز هم زیباترین شهرخدا. دخترهاش خوشگل شیک. زبان ولهجه شیرین. غذاها خوشمزه. خیلی شکر گذار خداباش. من تبریزی نیستم ولی اطلاع دارم ازش.شهر عالی. برو گلزارشهدا براشون دردودل کن. ازحرفای ماهواره ها فرار کن.
جوابم بر تو ای نخود مغز:
پناه بردن به خدا حق منه، ولی تحمیل عقایدت حق تو نیست حق هیچکس نیست با تیکههات و نصیحتهای صد سالهت کسی رو عوض نمیکنی، فقط وقتمو و وقتتو هدر میدی در ضمن چرا خدا باید اینقد بیانصاف باشه که زندگی مردم خاورمیانه اینقدر سخت باشه ولی مردم اروپا اینقدر راحت و آرام زندگی میکنن چرا همیشه اونارو از ما بیشتر دوست داره؟؟؟؟؟
ای لک لک اگه من پیدات کنم
این چند روزه خیلی چیزا رو تحمل کردم مثل همیشه خارج از حد توانم بود امروز گربم تو عنش چند قطره خون بود اولش ترسیدم چت جی بی تی گفت چیزی نیست اگه علائم مشکوکی نداره یکم زیر نظر داشته باش زبونم لال مشکوک شد ببر دکتر یه حس سنگینی رومه که عین همیشه دلتنگ گذشتم هر فصلش که هست همیشه دلتنگم خاطره ها و ادما و روزای قدیم
از طرف دیگم مثل همه خشمگینم که تو این جغرافیای تخمی بدنیا اومدم وضعیت کشور نامعلوم هر لحظه ممکنه کتلت شیم پول، آینده… همهچیز روی هم انباشته شده
دانشگاه و درس و معدلمم چهار ترم اخیر افتضاح بودتنبلی میکردم تکرکز و توجه و علاقه نداشتم امثال تصمیم دارم دندون رو جیگر که بالاخره درست حسابی بخونم
دوستام بعضی میرن رو اعصابم با شوخیا و تیکههاشون شایدم من حساسم نمیدونم
چند روز پیش هم ۹۰۰ تومن ازم کشیدن بیرون چون نتونستم نه بگم و مجبور شدم یکی از دوستاشون عکس بگیره ازم برا چند تا عکس تخمی، چقدر خفیف شدم خیلی ساده لوح و احمقم ولی من این منو میکشم نمیزارم سو استفاده شه این دیگه دفعه اخر بود که جا خالی میدم به مردم
دیگه هرموقع ازم کاری یا چیزی خواستن که با خواستم و تمایلم در تضاده یا اذیت میشمو سختمه نه میگم این حقمه کنترل زندگیم و تصمیماتم با خودمه
مهم نیست واکنش بقیه چیه(بجز خانوادم)دیگه از این به بعد عین خودشون رکم چیزی که نمیخوامو نمیخوام نهههههه
همهی اینها روهم ریخته باعث شد روانی شم… ولی خب، یه نقطهی روشن هم دارم:) موهام. همین چند روزه تنها چیزی که حس پیروزی بهم داده، همین کنترل کردن تریکوتیلومانیا و پایبندی به رشد موهامه هرچند که هنوز فکر رفتن پیش روانپزشک هست تو ذهنم، اما خب… نه از بعد مالی مطمئنم، نه مطمعنم میتونم ادامه بدم یا نه
🖤راستی امروز چهلم فرشته های شجاعه روحشون شاد خدا به خانواده هاشون صبر بده🖤
من که اتئیست شدم ولی شما اگه به دین و ایمون باور دارین فاتحه بخونید در حقشون
۲۲ ممد مبارک
حس میکنم به خودِ قبلیم برنمیگردم بعد عرفان:(((((((
یارو یجور تو مدت کوتاه تیشه زد بر ریشم کهههه
چیز مهمی نبود اشنایی و دیت... ولی انگار یه حسی ازم گرفته شد.انگار جای ادم نزاشت منو حداقل یه توضیحم نداد که چرا محو شد و نمیخواد منو نمیدونم. نمیدونم چرا انقدر سنگینممم این قضیه برا تیره و مدتش خیلی کوتاه بود به هر حال باید باکلاس تر رفتار میکرد اگه نمیخوای در ارتباط باشیم باید توضیح میداد و خدافظی میکرد مجبور نبود ولی خب
میخوام قوی باشم، از حق خودم دفاع کنم نمیخوام اینجوری باشه که هر کی هرچی گفت ساکت شم امروز یه فیلسوف ترکیه ای دیدم و به خودم اومدم داشت میگفت چه ضررهای داره ساکت موندنو باید کم کم به خثدمون بیایم
و نمیخوام انقدر وابسته باشم میخوام مستقل باشم کمک خرج خانوادم باشم شهریه دانشگاه و هزینه رشتم خودم رفت امد پس انداز برا عکل بینی همش پول میخواد خدایا کمکککککک میخوام خودمو از نو بسازم و برم سرکار ایشالا تجربیات قبلم تکرار نشه و خیلی خوب باشه
حس میکنم یه بخشی از من مرده یه بخشی که ساده بود، که با یه توجه کوچیک خوشحال میشد. الان دیگه اون آدم نیستم. دیگه اون ذوق رو ندارم. انگار یه چیزی توی درونم خاموش شده هیچی نمیخوام دیت نمیخوام پسر دوست نمیخوام پسر دوست دختر هیچی نمیخوام برید گمشید.
نمیدونم آینده چی میشه نمیدونم قراره چی پیش بیاد. فقط میدونم که نمیخوام همینجوری بمونم نمیخوام همون آدم ضعیف قبلی باشم دلم میخواد تغییر کنم. رشد کنم. بهتر شم
ثبات و اعتماد از اول سختی دارم. هراس اجتماعی هم ضعیف قبول دارم. قبلاً هم اضطراب اجتماعی داشتم. ترس از تنهایی هم دارم. اینا رو باید مدیریت کنم.
دیگر بس است
بعد از اون دو هفته قطعی نت انگار افسرده تر و روانی تر شدم اون روزا تا صبح ساعت ۸ بیدار بودم عصر تا شبم میخوابیدم دانشگاه تعطیل، کشور بههمریخته، اعصابم داغون…جیب خالی خونه بهم ریخته موهام اصلا اه اه اه انقدر فشارم زیاد شد که سرمو کوبیدم به دیوار واقعاً دیگه کشش نداشتم هیچ نفریحی نداشتم قول دادم وقتی نت اومد مفید تر استفاده کنم از وقتم و یکم رشد کنم ولی فک میکنم مشکلات بنیادین و طرحواره و روان خراب و ذهن فرسوده و هزارتا مشکل دیگه دارم
این روزا یا به محل کارم که چهار ماهه استعفا دادم فکر میکنم و همکارای مادرجنده ای که اذیتم کردن یا به رابطههای نصفهنیمهم،چرا هیچکس منو دوست نداشت چرا از این رابطه های قشنگ هیچوقت نصیب من نشد؟؟؟یا به رکبایی که خوردم....
بیشتر از همه به خودم فکر میکنم
به اینکه چرا بلد نیستم اجتماعی باشم.
چرا بلد نیستم درست ارتباط بگیرم.
چرا حس میکنم همیشه یه جای کارم میلنگه.
من چمه؟
ترم ۶ شروع شده. پنج ترمه معدلم ۱۴-۱۵ میشه تمرکز ندارم. انگیزه ندارم.
هیچ شوقی واسه هیچ کاری نیست فقط میخوام سرم تو گوشی باشه که فکر نکنم به بدبختیام
مامان خیلی سخت کار میکنه بیچاره تا خرخره تو قسطه من حس میکنم کمک خاصی ازم برنمیاد یه اینستای مغازه رو نتونستم اوکی کنم که فروشمون بیشتر شه از بس کمال گرا و تنبلم هنوز وضعیت خونه درست نشده💔
و من واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم از اولین تجربه کاریم انقدر اذیت شدم که با اینکه پول لازمه، دلم نمیخواد برم سمت کار جدید. میترسم دوباره همون حسا و مشکلات برگرده هرچند بعید میدونم اون مدل همکارا و ادمای چیپ داهاتی و پایین شهری(روانی)کم پیش میاد دیگه ببینم چون یه نوع خاص بودن اونا بازم مغزم تفره میره باهام
گذشته از اینا یه آدم امن کنارم نیست که کمکم کنه مسیر رو بفهمم.بیشتر آدما فقط حرف میزنن، انرژی میگیرن کصشعر تحویل میدن هیچ گوهی نمیخورن دلشون میخواد توام نخوری مبادا بیوفتی رو غلطک یا حالت خوب شه فقط میدونم این روزا خستهم.
واقعاً خسته.
نمیکشم
نمیکشمممممممممممممممممممممم
پشیمونم
ساعت پنج صبحه خیلی تنهام دلم گرفته
۲۵ میلیون نمیدونم کی پول ریخته تو کارتم ۸ میلنوش رفت بقیشم یه گرم طلا میگیرم بقیشم خرج لباس لوازم ارایش بهداشتی
ذوزی دو ساعت کمش با م حرف میزنیم حالمو خوب میکنه
س پیاه کرده بریم ببینیم همو
فذدا هم جمعس بازه ینی پاساژ ماساژا عن من بگیریم؟
دلم میک لاو میخواد
شاید بهتر بشه
امروز هم با کمخوابی بیدار شدم دیشب سه صفحه ژورنال نوشتم شاید برای اینکه ذهنم آروم بگیره فردا دیت دارم، اما فکر کردن بهش بیشتر اذیم میکنه دیشب ناخودآگاه یاد عرفان افتادم رفتم لایکهای هایلایتهامو چک کردم… بعد یادم اومد چه افتضاح بودیم حالش خوب باشه مهم نیست الان سر کلاس پوسترم کلاس بعدی هم چاپه خدایا خودت بخیر کن
من خوابیدم بیدار شدم سلام
این روزا یه روانشناس خوب تو یوتیوب ترکیه پیدا کردم ویدیوهاشو میبینم امیدوارم شفام بده هر روز یا تو بی ارتی یا اسنپ با خونه موقع ظرف شستن گوش میدم خیلی علمیو منطقی به تروماها میپردازه
کارمو دوباره به استاد نشون دادم تصمیم گرفتم از هفتهی بعد دیگه عین بچهآدم، بدون خجالت و بدون اضطراب، کارمو نشون بدم و خودم ایراداشو بپرسم بعدشم چاپمو زدم، مقوا گرفته بودم، کیف دستیم هم همراهم بود سریع پریدم و کارامو راحت و بیدردسر چاپ کردم بدک نشد.
حس میکنم اون پسرِ ترم پایینیه روم کراشه :/
ولی خودم… یه حس بیاعتمادی عجیب به خودم دارم دیشب تو ژورنالم نوشتم چقدر حسِ دیده نشدن دارم اینکه انگار بقیه یا دروغ میگن، یا ته دلشون میگن خیلی هم خوشگل نیستی
هیچوقت پارتنر خوب نداشتم هیچوقت کسی واقعاً عاشقم نشد هیچوقت بلد نبودم خودم باشم، نیازامو بگم، دیده بشم؛نه تو خانواده، نه اینجا، نه هیچجا.
خواهرمم با رل کوچولوش کات کرد.
، فقط راحت بگذره براش… همین.اون خیلی بچس خدا کمک کنه الگوی خوبی باشم براش
خدایا من یه پارتنر مهربون میخوام، بالای بیست سال، خوشتیپ، با محبت،و شدیداً عاشقم باشه. 😟
خدایا مغازهمونم رونق بده، خوب پیش بره، پرمشتری باشه،تورو خدا موفقمون کن.کمکم کن من بهتر بشم.
آماده شدم مامان بیاد بریم اون کافه،یه کم بشینیم، بعدش هم قلیون بگیریم.
یلداتون مبارک.
امیدوارم شب خوبی داشته باشید. 🍉
مرسی وقت
اقا دمتون گرم اولین کامنتای وبلاگم😭
دلم میخواد خواننده های عمیق و با درک وبلاگمو حرفای دلمو خود واقعیمو بفهمن💔
راستشو بخواین هیچی...
پستای بعدی میگم
من، چند دیت بد، و ادامهی زندگی
ترم پنجم داره کمکم تموم میشه.
تابستون با اکس صمیم کات کرده بودم و هفت ماه تو جانبو کار میکردم.
اونقدر سرد و آنتیسوشیال بودم که کلی تحقیر و اذیت شدم و هیچ کاری ازم برنمیاومد.
با عرفان (خوشتیپترین پسر کهکشان راه شیری) همونجا آشنا شدیم.
طولی نکشید که بعد از یه دیت سمی کات کردیم.
خورد تو ذوقم؛ هرچند حدسش رو میزدم.
دوستش داشتم، خیلی سرتر از من بود. کاریش نمیشد کرد.
قبول کردنِ پریدن همچین کیسی برام سخت بود.
تصمیم گرفتم دیگه پیش هیچکی ناله نکنم.
چندی پیش، خیلی یهویی، سرِ یه فحش تو استوریم با یه پسر فاکبوی زیگیلچه به اسم امیر آشنا شدم و رفتیم دیت.
آدم جالبی بود، ولی کلاً کارش «کردن» بود.
ایکساس و آیفون ۱۷ داشت. چه ژالب.
بعدشم چند وقته یه پسره فالوم داره؛ قشنگ معلومه کصخلم کرده.
دعوتَم کرده دیت دوشنبه.
ینی چی میشه آخر عاقبتم؟
اولا چرا وبلاگ منو نمیخونید؟:((
ناخونامو هم ترمیم کردم؛ قبلیا خیلی تخمی بودن.
کترینگ مامانم خوب پیش میره، فقط فضا یهکم دگوری و داهاتیه؛ اگه اوکیش کنیم بهتر میشه، به امید خدا.
خوشحالم که دیگه اسنپ کار نمیکنه.
با این حال…
دیگه هیچی.
حس میکنم رباتم :/