ترم پنجم داره کم‌کم تموم می‌شه.

تابستون با اکس صمیم کات کرده بودم و هفت ماه تو جانبو کار می‌کردم.

اون‌قدر سرد و آنتی‌سوشیال بودم که کلی تحقیر و اذیت شدم و هیچ کاری ازم برنمی‌اومد.

با عرفان (خوش‌تیپ‌ترین پسر کهکشان راه شیری) همون‌جا آشنا شدیم.

طولی نکشید که بعد از یه دیت سمی کات کردیم.

خورد تو ذوقم؛ هرچند حدسش رو می‌زدم.

دوستش داشتم، خیلی سرتر از من بود. کاریش نمی‌شد کرد.

قبول کردنِ پریدن همچین کیسی برام سخت بود.

تصمیم گرفتم دیگه پیش هیچ‌کی ناله نکنم.

چندی پیش، خیلی یهویی، سرِ یه فحش تو استوریم با یه پسر فاک‌بوی زیگیلچه به اسم امیر آشنا شدم و رفتیم دیت.

آدم جالبی بود، ولی کلاً کارش «کردن» بود.

ایکساس و آیفون ۱۷ داشت. چه ژالب.

بعدشم چند وقته یه پسره فالوم داره؛ قشنگ معلومه کصخلم کرده.

دعوتَم کرده دیت دوشنبه.

ینی چی می‌شه آخر عاقبتم؟

اولا چرا وبلاگ منو نمیخونید؟:((

ناخونامو هم ترمیم کردم؛ قبلیا خیلی تخمی بودن.

کترینگ مامانم خوب پیش می‌ره، فقط فضا یه‌کم دگوری و داهاتیه؛ اگه اوکی‌ش کنیم بهتر می‌شه، به امید خدا.

خوشحالم که دیگه اسنپ کار نمی‌کنه.

با این حال…

دیگه هیچی.

حس می‌کنم رباتم :/